مخزن اسرار

چرا باید ماند؟

تو پست قبلی راجع به دلایلی نوشتم که به نظرم ایران برای من جایی برای موندن نداره. دلایلی که فکر میکردم آیندم با این شرایط نمیتونه به اون چیزی که تو ذهنم دارم نزدیک بشه. اگرچه نوشتن در مورد این مسائل خیلی سخت تر از قبل شده برام ولی تو این پست نسبتا کوتاه چند تا از دلایلی که فکر میکنم کشور پدریم(به قول ژاپنی ها) یا کشور مادریم(به قول روس ها!) بهترین جا واسه زندگی کردن هست رو ذکر میکنم.

اما قبلش می خوام سال نو رو به هر کسی که داره این مطلب رو میخونه تبریک بگم. امیدوارم سال جدید سالی پر از سلامتی، موفقیت و رسیدن به آرزوهای قشنگ باشه. امیدوارم حال و هوای عیدتون مثل بچگیاتون باشه! نمیدونم واسه من چرا این عید به قشنگی و هیجان انگیزی عیدای قبلی نیست!

اما بعد، دلایلی که به نظرم ایران محل مناسبی واسه زندگی هست بدون ترتیب خاصی اینا هست: 1- خونواده م. پدر و مادرم و دینی که اگه پیششون نباشم قطعا نمیتونم ادا کنم. شهری که توش بزرگ شدم و عمده خاطراتم رو با اون و آدمای توش دارم.میدونم هیچ جای دیگه ای نمیتونه این حس صمیمیت رو برای من داشته باشه. هیچ زبون دیگه ای برام به اندازه فارسی لذت بخش و راحت نیست و هیچ فرهنگی برام ملموس تر و گرم تر از فرهنگ ایرانی نیست! 2- حال و هوای رمضان و سفره های سحری و افطاری، نوای دعای سحر و اتمسفر فوق العاده ای که بعید میدونم جای دیگه پیدا کنم. حال و هوای الهی شب های قدر و روز عید فطر! 3- حال خوبی که تو بعضی زمان های مخصوص سال مثل همین نوروز دارم. دوستانی دارم که الان هر کدومشون یه گوشه دنیان. یکی فرانسه، یکی آمریکا، یکی کانادا و... همشون بهم گفتن اگه سفره هفت سینی داری و کنار خونواده هستی خدارو شکر کن! 

یه بزرگی میگفت: نعمت های خدا مثل جنگلی هستند که تا وقتی توش هستی زیباییاشو نمیبینی و وقتی ازش خارج شدی میفهمی چه جای زیبایی بودی؛ شاید من هم هنوز نفهمیدم غرق چه نعمت هایی هستم! ولی خب چون هیچ عزمی برای حل خیلی از مشکلات نمیبینم واقعا نمیتونم مواردی مثل خدمت به هموطن و... رو فعلا تو لیست بالا بذارم!
 
به عنوان یک آپدیت یا یه خبر بی اهمیت اینو بگم که یکی دو ماهی هست از وضعیت بلاتکلیفی، بی هدفی و ناامیدی خارج شدم و یه هدف بزرگ پیدا کردم. شاید در آینده بیشتر در موردش نوشتم.
۰۴ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۴۳ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Rick Sanchez

چرا باید نماند؟

بعد از گذشت قریب به 2 ماه از آخرین باری که نوشتم تصمیم گرفتم در این فرصتی که بین دو ترم پیش اومده و بیکارم و فرصت بیشتری برای فکر کردن و فعالیت هایی غیر از درس خوندن دارم دلایلم برای رفتن، ماندن و نماندن [از،در و در ایران] رو بنویسم.  البته با توجه به شرایط پویای زندگی و این دنیا و مثال سیبی که میندازی بالا تا بیاد پایین هزارتا چرخ میخوره قاعدتا این دلایل می تونن گذرا، پایدار یا حتی غیرمنطقی یا غیر واقعی باشن. من سعی میکنم در آینده و در حین تکامل یا تغییر شخصیتم این لیست رو کامل کنم یا تغییرش بدم. اما به صورت یه پست جدید.

سوالی که مطرح میشه اینه که اصلا چرا باید بحث رفتن پیش بیاد؟ اصن چنین امکانی هست؟

با توجه به شرایط حال حاضر دنیا و من، امکان ادامه تحصیل در بلاد فرنگ برای شخص من تا حدودی میسر هست. البته به طور کامل به تلاش و همت من بستگی داره ولی در شرایط کنونی اونقدر انگیزه و همت دارم که اگه بخوام بتونم به این هدف برسم.


چرا من فکر می کنم که بهتر است در ایران نمانم؟

2. 
وضعیت هوا در تهران هر سال بدتر از سال قبل میشه. هیچ تدبیری برای رفع این مشکل اندیشیده نمیشه و اگر بارون نباره همه زیر دود و غبار مدفون میشیم. به نظر می رسه که اقلیم تهران در حال تغییره و دیگه خبری از بارون های نجات بخش نیست. کما این که اواسط پاییز امسال شاخص آلودگی هوا در ایستگاه شریف به عدد 216 رسید! شاید این دلیل به نظر بهونه بنی اسرائیلی برسه ولی اگه منطقی بهش نگاه کنیم به هر حال این موضوع خطری برای سلامتی و حتی خطری مرگبار محسوب میشه. به خصوص وقتی اراده ای برای حل این مشکل دیده نمیشه. به شکل مشابه همین مساله حتی کمی حاد تر برای آب برقرار هست. وضعیت مصرف آب تو بخش صنعت و کشاورزی کشور ما طوری هست که انگار حتی یه نفر هم چیزی راجع به ته کشیدن سفره های آب زیرزمینی نمیدونه. به خصوص که ما آریایی های عزیز همیشه در آخرین لحظه و وقتی که دیگه خیلی دیر شده به فکر حل مشکل می افتیم. وخامت این موضوع به قدری زیاده که حتی همین یک دلیل برای کلی اهالی تهران کافیه که حداقل از تهران مهاجرت کنند!
3. 
یه نسخه خوب برای نابود کردن روزتون این هست که صبح که از خواب پا میشین یه کانال خبری رو چک کنید و ببینید فلان نماینده مجلس(هر مجلسی!) یا فلان شخص مرتبه n ام مملکت یا فلان فردی که مردم از نظر دینی براش ارزش قائلن چه اظهار نظری کرده و قراره در آینده چه قوانینی در راستای فرمایش اون عزیز تو کشور وضع بشه یا قراره چه هزینه هایی به خاطر چرت و پرت های اون فرد از جیب مردم داده بشه. با مقایسه سطح شعور و درک اون فرد با آدمای اطرافتون میفهمید که چقدر اینجا همه چی سرجای خودش نیست. استادی داشتم که میگفت عدل یعنی هر چیزی رو سرجای خود گذاشتن و ظلم یعنی چیزهای(آدمهای) اشتباه را در جاهای(مقام های) اشتباه گذاشتن(گماردن). بیایید در مورد نجوه رسیدن دوست عزیزمون به اون مقام و منصب و روابط فامیلیش صحبتی نکنیم. فقط سوالی که دارم اینه که چرا باید یه پیرمرد 100 ساله برای من جوون 20 ساله تصمیم گیری کنه؟ آیا اون اصن با امثال من ارتباطی داره که بدونه دنیای من چه شکلیه؟
4.
کافیه یه روز وقت بذارید و تو آزمایشگاه های دانشکده بین دانشجوهای ارشد و دکترا بچرخید. فارغ از چند نفری(تقریبا نصف) که شما رو به مهاجرت تشویق می کنن و جمله ی معروف :"من اگه جای تو بودم یه لحظه هم اینجا نمیموندم" رو به کار می برن تقریبا بقیه یه عده آدم مغموم هستن که انگار هیچ هدفی ندارن و فقط میخوان مدرکشون رو بگیرن و (شاید) بعدش هم برن دنبال مدرک بعدی. اگر در مجاورتشون باشین از این جمله ها زیاد می شنوین: "اگه بتونم ازش مقاله دربیارم"،"من فقط از پایان نامه م دفاع کنم..."و... . انگار این آدم ها فقط ماشین های ساخت و تولید مقاله هستن. دریغ از ذره ای نشاط و شادابی. آینده ای که هر وقت برا خودم متصور میشم تنم میلرزه! جدا از این مساله عدم وجود ارتباط صنعت و دانشگاه در ایران باعث میشه یه دانشجوی ارشد و دکترا علی رغم این که تو آزمایشگاه یه استاد کار می کنه همچنان دستش تو جیب پدرش باشه"و یا به شغل های کاذب که مناسب موقعیتش نیست مشغول باشه. مثلا تدریس!" دوستی دارم که الان تقریبا 30 سالشه و در حال دفاع از تز دکتراش هست. متاسفانه هنوز شغلی پیدا نکرده و اخیرا که باهاش صحبت می کردم از تمایل و حتی اشتیاقش برای استخدام تو یکی از ادارات دولتی می گفت. واقعا ناامید کننده س! بگذریم از کمبود شدید امکانات آزمایشگاهی برای یه پژوهشگر واقعی. و نسبت کار به پاداش فوق العاده زیادی که اساتید برای دانشجوها قائل و اون رو حق اون ها میدونن.
5. 
اگه بخوام راجع به مشکلات به شدت رو اعصابی که هر روز باهاش رو به رو میشم صحبت کنم خیلی نازک نارنجی جلوه خواهم کرد! به خصوص به عنوان یه آریایی پوست کلفت! ولی واقعا این موضوع رو باید به عنوان یه حقیقت پذیرفت که مردم اطراف ما(حداقل تو تهران) واقعا آدم های عصبانی ای هستن. در کنار عصبانیتی که تو رانندگی شون نمودش کاملا پیدا میشه در برخی مواقع واقعا بی ملاحظه هستن. مضاف بر مشخص نبودن جریمه رانندگانی که حقوق پیاده ها رو رعایت نمی کنن عجله ی راننده ها در گذر از خط عابر پیاده و پایمال کردن کوچک ترین حق پیاده ها میتونه یه روز منو خراب کنه! ترجیح میدم بحث مفصل راجع به عنایت های هموطنان عزیزم تو مترو از تکیه دادن و سرفه کردن تو صورتم تا کورس نشستن رو صندلی های خالی و سرک کشیدن تو گوشی همدیگه رو به زمان دیگه ای موکول کنم. شاید بشه با این قضایا کنار اومد ولی قلبا نمیخوام جزئی از این آدما باشم که هیچ ارزش و اهمیتی واسه همنوعای خودشون قائل نمیشن. مشکل بزرگتر اینجاست که بحث فرهنگ اصلا موضوعی نیست که با اراده یه نفر دو نفر یا حتی ده بیست نفر حل شه. واسه فرهنگ سازی باید کل دستگاه های حکومتی طبق یه برنامه جامع به سمت یه هدف مشخص حرکت کنن و رو نسل های آینده سرمایه گذاری کنن در این بین نیاز به یک اراده ی ملی برای بهتر شدن وضعیت هم فوق العاده حیاتیه. ولی خب! من فقط میتونم واسه نسل های آینده دعا کنم! و از خدا برای ملتم تقاضای آرامش کنم.
6. 
جدا از بحث عدم تعریف حقوق برای دانشجوهای ارشد و دکترا یا حتی جایزه های تحصیلی(Scholarship) از حرکت های خودجوش دانشجویی هم حمایت چندانی نمیشه. اجازه بدین با یه مقدمه این موضوع رو بسط بدم. واقعیتی که تو کشور ما وجود داره اینه که سیاست های کلی حکومت به شکلی هست که اکثر سرمایه گذاری هاش رو تو بخش نظامی و دفاعی می کنه و از بودجه ای که ما ازش بی خبریم برای این فعالیت ها هزینه می کنه. من ترجیح میدم در مورد درستی یا نادرستی این قضیه نظر ندم.(که این هزینه باید برای اقتصاد و صنعت باشه یا قوه ی تدافعی) اما تجربه ای که قریب به یک سال و نیم در یه شرکت دانش بنیان داشتم و خودم از ارکان اون شرکت بودم و از اکثر مسائل و مصائبش با خبر بودم بهم نشون داد که مسئولین گرامی حتی در زمینه های نظامی هم حاضر به حمایت نیستند و در قدم اول تا جایی که بتونن ترجیح میدن واردات داشته باشن و در قدم بعد(اگه تحریم ها اجازه نده) پروژه ها رو داخل شبکه مافیایی خودشون نگه می دارن و ما چهار تا جوون با هزار امید و آرزو رو یک سال فقط سر می دوونن. بعد از این یک سال و نیم به قدری ناامید و دلسرد شدم که حتی اگه 100 درصد هم مطمئن باشم قراره در آینده(دیر یا زود) و بالاخره کشور در این زمینه به من نیاز پیدا کنه دیگه به هیچ عنوان به اون کار سابق بر نمیگردم.
7. 
دیگه همه به این عادت کردیم که جزء ثابت فیلم های صدا و سیما یه جوون بیکار و جویای کار باشه که به هر دری میزنه کار پیدا نمی کنه. شاید قبل تر ها تو دلم میگفتم:" آدم هر چی میکشه از بی عرضگی خودشه! اگه جربزه میداشت کار پیدا می کرد!". ولی گذر زمان بهم نشون داد سخت در اشتباهم! سیاست های غلط دولت های قبلی (و فعلی) در افزایش بی رویه صندلی های دانشگاه ها باعث شده که مدرک لیسانس به یه کاغذ پاره تبدیل بشه که رو طاقچه هر خونه ای پیدا میشه. حتی کم کم مدرک ارشد هم داره به این روز میوفته. دنبال محکوم کردن کسی نیستم. ولی وقتی میبینم دانشجوهای دانشگاه شریف"که وقتی واردش شدم گفتم حداقل مطمئنم در آینده راحت یه شغل خوب پیدا میکنم" دارن یکی یکی انصراف می دن و واسه کنکور تجربی و رویای پزشکی درس میخونن به این نتیجه می رسم که این راه (هم) به ترکستان است! در حال حاضر تصوری که از آیندم دارم تارتر و نامشخص تر از شیشه بخار گرفته پنجره اتاقمه! چرا باید جوونیم رو تو چنین شرایطی تباه کنم؟

شاید به نظرتون برسه من آدم منفی نگری هستم یا از کاه کوه می سازم یا فقط دنبال بهونه ای برای خراب کردن کشورم و ناامید کردن مردم هستم! ولی در پست های بعد راجع به این مینویسم که چرا باید ماند؟! و امیدوارم بتونم تمام زیبایی ها و خوشی هایی که فقط تو ایران پیدا میشه و جاهای دیگه (برای من) نیست رو بنویسم. 
ادامه مطلب...
۰۳ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۴۶ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Rick Sanchez

A Wit's End

ما را چه شده است؟!

صبح از خواب پا میشی. ساعت رو با موبایل چک میکنی. بعد وایفایُ وصل میکنی. و به مدت یک ساعت در همون حالت اولیه باقی می مونی و از تلگرام به اینستاگرام و از اینستاگرام به توییتر و از توییتر به تلگرام سویچ می کنی تا زمانی که بازه ی زمانی سویچ کردن هر کدوم از این شبکه های اجتماعی لعنتی به صفر میل کنه. بعد از رخت خواب بلند میشی و یه خوراکی مختصر به عنوان صبونه میخوری. بعد از این که ناهار خوردی به این نتیجه میرسی که به اندازه ی کافی وقت تلف نکردی پس میری سراغ لپتاپ و یه سریال مزخرف خارجی رو میبینی. بدون هیچ هدفی اپیزود ها رو یکی یکی رد میکنی تا میزان اتلاف وقتت به مقدار مطلوب برسه! ساعت حوالی 5 یادت میوفته که کلی کار داری و تا دیر وقت میری شرکت. بعدشم برمیگردی خونه و دوباره سیکل صبح رو تکرار میکنی. بعضی مواقع آدم میتونه خیلی راحت به یه موجود بی فایده تبدیل شه که نبودش بارها بهتر از بودنشه. آدمیزاد وقتی ضرر میکنه که نسبت به دیروزش و گذشته ش قدم رو به عقب برداره!

وقتی شِعرای شُعرای قدیم رو میخونم(به خصوص حافظ) به جز زیبایی فوق العاده اشعارشون که به شدت مجذوب و متعجبم میکنه اون چیزی که خیلی فکرمو درگیر میکنه اینه که این آدما تو چه فرهنگی بزرگ شدن؟ یا چگونه یک روش تربیتی میتونه همچین خروجی هایی داشته باشه؟ فرهنگ اون زمان چطور بوده؟ مردمِ اون زمان چطوری بچه هاشونو بزرگ می کردن؟ چه دروسی به بچه ها آموخته می شده؟ چرا الان دیگه چنین شعرایی نداریم؟ چرا دیگه زبان فارسی رو مثل اونها بلد نیستیم؟ و از همه مهم تر چرا دیگه هیچ اشتیاقی واسه این قشر مسائل وجود نداره؟ اصلا بعضی وقتا با خودم فک میکنم حافظ و امثال حافظ باید IQ بالای 150 داشته باشن که این طور شعرایی رو سرودن! آیا دیگه نسل این آدم های باهوش تموم شده؟

ولی وقتی بیشتر دقت میکنم میبینم در زمان خود من هم یه چیزهایی بوده که الان کم کم داره رو به انقراض میره. وقتی شعرای حافظو با صدای استاد شجریان گوش میکنم و لذت دوچندان میبرم. با خودم فک میکنم که نکنه یه روزی برسه که این نواها هم شبیه اشعار حافظ و سعدی و مولانا جزء تاریخ درخشان ملت ما محسوب بشه؟ نکنه روزی برسه که موسیقی سنتی هم تو آرشیو سایت ها پیدا بشه و نمونه زنده ای ازش وجود نداشته باشه!؟ 

ولی سوال مهم تر همچنان پابرجاست. طرز فکر و فرهنگی که در دوران طلایی تمدن ما وجود داشته چی بوده چطوری کار میکرده که خروجی هاش انسان هایی با این عظمت هستند! شاید اگه بتونیم کمی به اون سبک زندگی نزدیک بشیم از تنبلی و رخوت رها بشیم و هر روز یک گام به عقب برنداریم!

نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید
                 فغان که بخت من از خواب در نمی آید

صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش
                           که آب زندگیم در نظر نمی آید

قد بلند تو را تا به بر نمی گیرم
                        درخت کام و مرادم به بر نمی آید

مگر به روی دلارای یار ما ور نی
      به هیچ وجه دگر کار بر نمی آید

مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید
      وز آن غریب بلاکش خبر نمی آید

ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا
       ولی چه سود یکی کارگر نمی آید

بسم حکایت دل هست با نسیم سحر
              ولی به بخت من امشب سحر نمی آید

در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
      بلای زلف سیاهت به سر نمی آید

ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس
      کنون ز حلقه زلفت به در نمی آید
۲۳ آذر ۹۶ ، ۲۳:۴۹ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Rick Sanchez

The Pursuit of Happyness

آدمیزاد موجود عجیبیه! کاملا وابسته به شرایط محیط و اتفاقاتی که براش میوفته خیلی راحت تغییر حالت روحی میده. یه روز صبح که از خواب پا میشه کاملا بی دلیل خوشحاله و فرداش ناراحت و عصبی. اما به نظرم در عمق وجود هر کسی یه چیزی هست که به زندگیش جهت گیری میده. نمیدونم چی هست یا اسمش چیه! به نظرم رسید که اسمشو بذارم علاقه. ولی بعد دیدم نه، علاقه آدم هم میتونه تغییر کنه. ولی این "چیز" رو انگار خدا در لحظه خلقت ته قلب آدم کاشته. چیزی که وقتی از همه چی خسته شدی بهش فکر میکنی و همچنان واسه ادامه زندگی "امید" پیدا میکنی. چستر بنینگتون خواننده ی یک باند موسیقی(لینکین پارک) بود که چند وقت پیش خودکشی کرد. همسرش بعدها عکس هایی از دو روز قبل از خودکشی چستر داد که با هم بیرون بودن و در حال خوشگذرونی. ولی هیچ کس نمیدونست که چستر ته دلش چی میگذره! جالبه بدونید که چستر بسیار هم ثروتمند بوده. بسیار هم معروف و پرطرفدار. یعنی میخوام بگم اون چیزی که ما "معمولی"ها شاید اسمش رو بذاریم هدف زندگی که باشه پول و شهرت و یا هر چیزی! خیلی هم آش دهن سوزی نیست. به نظر من رسیدن به آرامش و رضایت تو زندگی(اگر بپذیریم که مولفه های خوشبختی یا هدف زندگی این چیز هاست) فقط در صورتی به دست میاد که آدم بتونه اون چیزی که ته قلبش هست رو پیدا کنه و دنبالش کنه. ولی اون چی هست؟! 

شاید اون چیز از جنس مسائل اخلاقی باشه. مثل کمک کردن به دیگران. مثلا شما هر روز صبح که از خواب بیدار میشی با این هدف از رخت خواب بیای بیرون که به آدم های اطرافت کمک کنی. یا کاری کنی که اعضای خونوادت زندگی بهتری داشته باشن. یا باعث شی که دنیا به جای بهتری تبدیل شه. برای من که تا الان نتونستم یه هدف واقعی برا زندگیم پیدا کنم و واقعا همینطوری ادامه دادم و هیچ گونه علاقه و انگیزه ی خاصی پیدا نکردم معیارم برای انجام دادن کارهایی که تاثیرات عمده تو زندگیم گذاشتن مادرم بوده. اگه وقتی اون کار رو برای مادرم توضیح میدادم خوشحال میشد و به من افتخار میکرد اون کار رو انجام می دادم(و واقعا هم با امید و انگیزه اون کار رو میکردم) و اگه میدیدم خیلی مایل نیست منم بیخیال اون کار میشدم! خیلی راحت!!!!
ولی نکته جالب و تقریبا مضحکی که تو این قضیه هست اینه که بعد از رسیدن به اون هدف دوباره همه چیز مثل روز اول میشه. دیگه اون اشتیاق و انگیزه وجود نداره و همه چیز کسل کننده و تکراری میشه. حتی کمک کردن به مردم هم یه روز رنگ یکنواختی به خودش میگیره.

به نظرم اون چیزی که آدمیزاد بهش علاقه مند میشه. علاقه ای که هیچوقت تکراری نشه. عوض نشه و تموم نشه. خودش هم باید از جنس تموم نشدنی باشه. یه چیزی که وقتی واردش شدی. با هر قدمی که توش جلو بری بفهمی که چقدر چیزهای دیگه ای هم هست که باید به دستشون بیاری. چقدر چیزهای دیگه ای هم هست که عاشقشونی و دوست داری اونا رو به دست بیاری. مثلا علم. به نظرم علم تا حدودی میتونه اون "چیز" رو توصیف کنه. علم شاید هیچ وقت تموم نشه. و اینطوریه که وقتی واردش میشی میفهمی چقدر بزرگتر، عظیم تر و باشکوه تر از اون چیزی بوده که فکر میکردی. ولی شیفتگی بیشتر "شاید" وقتی رخ بده که کسی رو ببینی که قسمت عمده ای از اون علم رو میدونه. یا حتی خودش اون ها رو کشف کرده! مثل ملاقات با نویسنده کتابی که خیلی بهش علاقه داریم. که لذتش ممکنه خیلی بیشتر از خوندن اون کتاب باشه! یا حتی بیشتر، نشستن سر کلاس درس اون نویسنده! پس شاید حتی علم خواهی هم به تنهایی نتونه جواب ما رو بده. به شکل مشابه، زیبایی(که این هم یک مساله بدون مرزه!)، عشق و دوست داشتن و... 

آیا اصن کسی هست که محیط به این چیز ها باشه؟! اصلا اگه باشه، آیا باید هدف ملاقات اون باشه؟! ما که یه بار بیشتر فرصت زندگی نداریم! آیا راهی هست که بابت هر مسیری که انتخاب میکنیم بتونیم ضمانتی داشته باشیم که ما رو به آرامش و رضایت میرسونه؟!


جواب سوالات بالا رو منم(به عنوان نویسنده متن) نمیدونم. ولی یه چیزی رو میدونم. اگه بتونم جواب این سوالات رو پیدا کنم شاید از این به بعد صبح ها که از خواب بیدار میشم هدفی برای ترک تخت خواب پیدا کنم!

در سیر یافتن جواب این سوال سعی کردم متفکرانی رو پیدا کنم که اون ها هم دنبال این موضوع بودند و نظریاتی دادند. سعی کردم تا جایی که وقتم و درس و دانشگاهم اجازه میده کتاب هاشون رو بخونم و به نظراتشون فک کنم. از به اشتراک گذاریشون در این وبلاگ هم خیلی لذت میبرم!

یکی از عقاید و نگرش هایی که باهاش آشنا شدم "عرفان اسلامی" هست. من متاسفانه خیلی آدم مذهبی ای نیستم. ولی باید بگم که مطالعاتی که در باره ی عرفان اسلامی داشتم یکی از جذاب ترین و لذت بخش ترین کارایی بوده که تو زندگیم کردم. عرفان اسلامی مشتمل بر دو بخش عرفان نظری و عرفان عملی هست. عرفان نظری شاید اون جایی باشه که بشه جواب بعضی از سوالای بالا رو پیدا کرد. و عرفان عملی راه رسیدن به اون جواب رو شرح میده. فایلی که آماده کردم خلاصه ای خیلی خیلی مختصر بر عرفان عملی هست. البته تا صفحه 30 راجع به عرفان به طور کلی توضیح میده و شاید جالب باشه. این جزوه خودش خلاصه ای هست از کتاب "حقیقت عرفان در آیات و روایات" که اون کتاب هم در نوع خودش خیلی جذابه. بابت نت برداری های جزوه عذر خواهم.
۰۹ آذر ۹۶ ، ۱۴:۰۸ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Rick Sanchez

دل رمیده

تصمیم گرفته بودم که درباره ی جلسه دیروز تو دانشگاه بنویسم. جلسه ای که چند تا از اساتید و کارآفرینای معروف راجع به مسیر زندگیشون و تصمیم هایی که گرفتن صحبت کردن. به نظرم جالب اومد که اینجا بنویسم. ولی قبلش گفتم این شعر عالی رو اینجا بنویسم تا حوصله ای پیدا کنم و در مورد اون جلسه هم بنویسم!

دامن کشان همی شد در شرب زرکشیده

صد ماه رو ز رشکش جیب قصب دریده
از تاب آتش می بر گرد عارضش خوی

چون قطره های شبنم بر برگ گل چکیده
لفظی فصیح شیرین قدی بلند چابک

رویی لطیف زیبا چشمی خوش کشیده
یاقوت جان فزایش از آب لطف زاده

شمشاد خوش خرامش در ناز پروریده
آن لعل دلکشش بین وان خنده دل آشوب

وان رفتن خوشش بین وان گام آرمیده
آن آهوی سیه چشم از دام ما برون شد

یاران چه چاره سازم با این دل رمیده
زنهار تا توانی اهل نظر میازار

دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده
تا کی کشم عتیبت از چشم دلفریبت

روزی کرشمه ای کن ای یار برگزیده
گر خاطر شریفت رنجیده شد ز حافظ

بازآ که توبه کردیم از گفته و شنیده
بس شکر بازگویم در بندگی خواجه

گر اوفتد به دستم آن میوه رسیده
۰۲ آذر ۹۶ ، ۱۵:۰۰ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Rick Sanchez

بی وفا مردا

داشتم از پنجره شرکت بیرونو نگاه می کردم.

قله دماوند که پشت ابراست و پیداش نیست. برج میلاد که به نظرم رسید کمی دورش غبار و دودآلوده. و برج دانشگاه که یطوری ساخته شده انگار زاویه داره و عمود به زمین نیست! به دختر پسرای پایین پام نگاه کردم که با هم حرف می زدن و از دانشگاه بیرون می رفتن. زندگی چقدر غریبه! هوا کم کم داره تاریک میشه و باید کم کم جمع کنم برم.

نمیدونم کاری که دارم میکنم درسته یا نه. نمیدونم برای آینده م باید چه تصمیمی بگیرم و از همه مهم تر نمیدونم چی درسته و چی غلط و اصلا چی تعیین میکنه که چی درست باشه و چی غلط! 

چند وقت پیش کلیپی از دکتر جنیدی دیدم که در زمان جنگ ازش میخوان به ایتالیا بره و اونجا تدریس کنه. دکتر جنیدی به افرادی که بهش این پیشنهادو دادن میگه نمیتونم بیام؛ [چون] مادری دارم که پیره و در تبه و باید حواسم بهش باشه. باید پیشش باشم. بهش میگن مشکلی نداره مادرت رو هم با خودت بیار. دکتر جنیدی [در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده] میگه: کوه دماوند رو میبینید؟ اون دامن چین خورده مادر مریض منه.

و در ادامه میگه بی وفا مردا که در هنگام نا خوشی مادر او رو ترک کنه.


دارم سعی میکنم اینجا چیزایی رو به اشتراک بذارم و بنویسم که اگه بعدا تصمیمی گرفتم و براش دلیل قانع کننده داشتم اون دلیل بتونه جواب چیزایی که اینجا می نویسم رو بده.


فایل مصاحبه با دکتر جنیدی رو از اینجا دریافت کنید.

۲۱ آبان ۹۶ ، ۱۷:۱۴ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
Rick Sanchez

امید

هیچ وقت فکر نمیکردم این قدر سریع دامن از دست بدم و تو این وبلاگ در مورد مشکلات و دوراهی های زندگیم بنویسم. من سعی کردم این وبلاگ رو برای انتقال تجربیات و علوم به خودم (و شاید بقیه) بسازم ولی الان دارم مطلبی راجع به خودم می نویسم. که شاید کار چندان درستی نباشه! ولی ذات وبلاگ نویسی در قالب یه شخص ناشناس این هستش که میتونی با خودت و دوستانی که نمیشناسنت و نمیشناسیشون درددل کنی. واقعیتش در مورد خیلی از مسائل ترجیحم بر اینه که به آشنایان و دوستانم چیزی نگم. تا الان هم هیچکس[از دوستان] نمیدونه من وبلاگی دارم و سعی میکنم بنویسم! البته از این که هر روز بیام و اتفاقایی که برام افتاده رو بنویسم خیلی خوشم نمیاد و خواننده ی این جنس وبلاگ ها هم نیستم. بیشتر دلم میخواد مطالبی رو بخونم که معلومه از دل براومده!

بگذریم. از معایب شریفی بودن اینه که بعد از فارغ التحصیل شدنت علاوه بر راه هایی که هر فارغ التحصیلی جلوش میبینه تو یه راه دیگه هم داری! و اون هم Apply هست. یعنی از یه دانشگاه دیگه[در کشور های خارجه، معمولا آمریکا، کانادا و کشور های اروپایی] پذیرش بگیری و بری اونجا ادامه تحصیل بدی. معمولا کسایی که اپلای میکنن به ازای کار آزمایشگاهی(بهش میگن RA) یا کار تدریس(بهش میگن TA) یه حقوقی رو دریافت میکنن(بهش میگن Fund) که با این حقوق میتونن زندگیشون رو بچرخونن(به صورت مستقل و نه دست در جیب پدر). بعد از اتمام تحصیل هم بعضی ها برمیگردن ایران و بقیه اونجا میمونن و کار میکنن. اگه بتونی 5 سال(بسته به قانون کشور) تو اون کشور کار کنی اقامت اون کشور رو دریافت میکنی(بهش میگن PR) و رسما شهروند اون کشور میشی. یعنی خداحافظ ایران و سلام آمریکا، کانادا، سوئیس، هلند و... .

به نظر خیلی خوب و فانتزیه! نه؟

اما مشکل کجاست؟ مشکلی که این اواخر[که تا حدودی نزدیک به فارغ التحصیلیم هست] حسابی منو درگیر کرده اینه که کدوم مسیر رو باید رفت؟!

مسیر A:

اپلای کن. برو آمریکا یا هر کشور توسعه یافته ی دیگه ای. برو اونجا خوش بگذرون. ظرف 1 سال به سطح رفاهی برس که یه ایرانی با یه حقوق معمولی تو 30 سال بهش می رسه. با حرفه ای ها کار کن. کار کن اصن! کار راحت پیدا کن تو NASA یا Boeing یا شرکت های بزرگ و خلاصه از زندگیت لذت ببر. ایران؟! گور بابای ایران! مهم نیست خونوادت، بچه های خواهرت، بچه های برادرت. دوستات و هم وطنات چه زندگی ای دارن. مهم نیست تو چه کاری میتونستی براشون بکنی و نکردی. مهم نیست الان وضعیت اونا چطوره. تو فقط برو! فرار کن و برای خودت یه زندگی خوب بساز! البته یادت باشه که تو اونجا همیشه یه Foreigner (بیگانه) هستی. تو هیچ وقت نمیتونی جزئی از جامعه اونا باشی! در کنار این ها، یادت باشه که بچه های تو با فرهنگی بزرگ میشن که بهشون اجازه میده از سن 15 سال به بعد شب خونه دوست دختر/پسرشون بخوابن. فرهنگی که تو باهاش بزرگ نشدی!

مسیر B:

بمون. سعی کن کاری پیدا کنی. یا خودت یه کار رو بیآفرینی! با پارتی بازی ها بساز. با اخبار روزانه تجاوز به کودکان و حقوقای نجومی و اختلاسا و دیکتاتوری ها بساز! با اعصاب خورد هر روزه تو ترافیک خیابونا و ریتم سریع زندگی بساز! با حقوق های کم بساز! با روند گزینش شغلی احمقانه بساز! ولی در مقابلش یه همسر ایرانی داشته باش! پیش خونوادت باش. کنار هموطنات باش و البته از فرصت های کارآفرینی داخل ایران استفاده کن. با تحمل سختی بیشتر سعی کن یه تغییری تو کشوری که توش زندگی میکنی به وجود بیاری. سعی کن دنیا[ایران] رو به جای بهتری برای زندگی کردن تبدیل کنی. ولی در این مسیر خودت قربانی میشی.


پینک فلوید(علیه السلام) تو آهنگ Hey You که برای آلمان در زمان بعد از WWII(جنگ جهانی دوم) خونده به کسی که پشت دیوار(دیوار معروفی که آلمان شرقی و غربی رو از هم جدا می کنه) هستش میگه ما تا وقتی که با هم هستیم میتونیم مقاومت کنیم و اینجا رو بسازیم ولی وقتی متفرق و از هم جدا باشیم شکست میخوریم. و قبل از این که این آخرین Verse رو بخونه میگه:

Hey You! Don't Tell Me There's no HOPE at all...

به نظر شما چه باید کرد؟!

۱۰ آبان ۹۶ ، ۱۲:۱۷ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Rick Sanchez

چند فایل مهم

برنامه ریزی نیمی از زندگی است.


این نقل قول برای یه انسان بزرگ هست. منبعش رو  نمیگم تا بر اساس تعصب ذهنیت[ون]  اون رو دست کم نگیرید! به هر حال در اهمیت برنامه ریزی برای زندگی و جهت دهی به تلاش های آدمی هر چی گفته بشه کمه! پس من هم چیز زیادی نمیگم. فقط در همین حد که تا به امروز، در هر برهه ای زندگیم که به مشکلی برخوردم یا حالم از خودم و سبک زندگیم به هم خورده یا ساعت ها پای لپتاپ و گوشی و توییتر و تلگرام و و و  سپری کردم و آخرش به شدت از این وضع زندگی متاسف شدم. در تمام این مدت فقط یه مشکل داشتم و اون عدم برنامه ریزی بود. نمیگم عدم برنامه ریزی صحیح! بلکه میگم عدم برنامه ریزی.

یعنی صبح که پا میشی ندونی میخوای چیکار کنی! میدونی کلی کار داری. کلی پروژه، کلی تمرین، کلی تفریح و بسیاری از مسائل دیگه ای که میدونی تو زندگیت اهمیت داره! ولی نمیدونی از کجا شروع کنی. بوده تو زندگیم؛ هفته هایی که با بازدهی و عملکرد بسیار پایین و خسته کننده گذشته و باعث میشده به مرز فکر کردن به این که کاش بشه این زندگی رو تموم کرد رسیدم. ولی خدا رو شکر همیشه به این نکته می رسیدم که اشکال کارم از اینه که برنامه ندارم! بنابراین تصمیم گرفتم واسه این که خودمو مقید به برنامه ریزی کنم هر هفته کارای اون هفته رو بنویسم. و ساعت هایی که میخوام به هر کدوم از جنبه های زندگیم اختصاص بدم. و بعد تصمیم گرفتم برنامه روزانه م رو بر مبنای همون کار هایی که واسه هر روز تعیین کردم بنویسم. در کنار این ها هم تو یه برگه اهداف شخصیم رو نوشتم. این کار باعث شد انرژیم دوچندان بشه و حداقل با برنامه تر تفریح کنم و به کارام برسم.


مهم نیست هدف آدم چیه. مهم نیست اون هدف واسه بقیه چقدر مضحک یا خفن به نظر برسه. مهم اینه که آدم برای هدفش بجنگه و بهش برسه. تا حداقل به خودش نشون بده که هیچ کاری براش غیر ممکن نیست.


در روند ایجاد لیست برنامه ها و کارا یه جستجو ساده تو نت منو به چهار تا فایل زیر رسوند. آدرس سایتی که فایل ها رو ازش گرفتم هم تو فایلا هستن. میتونین پرینت کنین و پر کنین یا اگه مشکلی با پر کردن فایل PDF تو لپ تاپ یا گوشی ندارین اونجا پرش کنین!


برنامه روزانه


کارهای روزانه


برنامه هفتگی


اهداف

۰۵ آبان ۹۶ ، ۰۰:۴۸ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Rick Sanchez

3 قانون لایف دینامیک

زمانی عقیده داشتم که هر کس برای هدفی آفریده شده. یه نفر برای این که بسکتبالیست خوبی بشه. یه نفر برای این که فوتبالیست خوبی بشه و یه نفرم برای این که دانشمند خوبی بشه! البته الان هم نتایج تحقیقات چیزی شبیه به همین موضوع رو نشون میده. این که در واقع استعداد های ذاتی افراد به گونه ای هست که اگه هدف خاصی رو که از نظر جسمی و ذهنی و روحی متناسب با خلقتشون هست دنبال کنن به موفقیت های بزرگی می رسن. خب پس قبل از هر چیز باید ببینیم تو چه چیزایی خوب هستیم؟ بعد متناسب با اون چیزی که خوب هستیم رویایی داشته باشیم و با تلاش رویامونو به تحقق برسونیم. مثلا من هیچ وقت نمیتونم رویای یه مدل خوب شدن رو داشته باشم. یا نمیتونم رویای یه فوتبالیست خوب شدن رو داشته باشم. البته به جز پاره ای از مسائل ذاتی بقیه مهارت ها و استعداد های اکتسابی رو میشه به دست آورد. فقط تلاش بیشتری میخواد. نمونه ی بارزش مسی و رونالدو هستن. یه نفر با استعداد بالا و یه نفر با تلاش زیاد. که هر دو هم در یه سطح هستن تقریبا. قاعدتا اگه مسی از استعدادش استفاده نمی کرد و متناسب باهاش تلاش نمی کرد و اگه رونالدو هم برای رسیدن به رویاش بیشتر از مسی و بقیه تلاش نمی کرد هیچ کدومشون به این جایی که الان هستن نمی رسیدن. حالا یه لحظه یه مسی با تلاش رونالدو رو تصور کنید! اگه کسی که استعداد خوبی در یه زمینه ای داره آدم تلاشگری باشه واقعا به درجات بالایی از اون چیزی که میخواد که همون رویاشه می رسه. پس قانون  اول اینه که برای رویایی که داری تلاش کن. قانون دوم اینه که اگه تو مسیر رسیدن به رویات دیدی استعدادی داری و به نتایجی هم رسیدی مغرور نشو و بیشتر تلاش کن تا با سرعت بیشتری و کیفیت بهتری به هدفت برسی. قانون سوم هم اینه که همیشه مراقب سلامتیت باش!

۰۳ آبان ۹۶ ، ۱۵:۱۹ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Rick Sanchez

قانون بقا

امروز فهمیدم که برای باقی بودن در بازار کار. برای خواسته شدن و رو زمین نموندن. نباید به دانسته های کمی که تو دانشگاه یاد گرفتیم و داریم میگیریم اکتفا کنیم. حتی مهندسای گوگل هم زمانی براشون اختصاص داده شده که مطالعه آزاد داشته باشن. تا خودشونو آپدیت کنن و چیزای جدید یاد بگیرن. از این جهت مهندسای گوگلو مثال زدم که به نظرم اونا آدمای خفنی هستن و دیگه تو تون زمینه به آخرش رسیدن. خلاصه، آدم نباید از یاد گرفتن و وارد وادی های جدید شدن بترسه. بلکه باید از فرصت هایی که توش کاری بهش پیشنهاد میشه که خیلی از چیزاشو نمیدونه(ولی خب با اصول قضیه آشنا هست) استقبال کنه و سعی کنه از اون فرصت ها در جهت یاد گرفتن و خفن شدن استفاده کنه. متاسفانه من تا الآن هدف اصلیم از این دسته کارها کسب درآمد بود که امروز فهمیدم اشتباه زدم و قرار نیست حالا حالا ها با این سیر کاری بتونم به یه درآمد خوب برسم و دستم فعلا تو جیب پدر گرامی هست. سخته ولی واقعیته! به هر حال. امروز یه کار در خصوص سیستم ماهواره بهم پیشنهاد شد و تصمیم دارم اگه تو شرایطی که بالا گفتم صدق میکنه اونو قبول کنم و در کنار کار موتور جت اون رو هم انجام بدم. موتور جت تجربه جالبی هست. کار با یه سرعت کم پیش میره ولی من دارم سعی میکنم ازش استفاده کنم و یاد بگیرم. اما متاسفانه مدت هاست که فهمیدم آدم ضعیفی هستم و نمیتونم مدت طولانی رو چیزی که نتیجه ش در آینده مشخص میشه تمرکز کنم. برای مثال، اگه دو سال قبل از تاریخ کنکورم شروع به درس خوندن میکردم قطعا وسط راه منصرف و تسلیم میشدم و الان اینجا نبودم. ولی چون تقریبا دقیقه 90 شروع کردم تونستم خیلی تمرکز کنم و با تلاش زیاد به هدفم رسیدم. الان از نظر انگیزشی در وضعیت مناسبی نیستم و حس میکنم هدف خاصی تو زندگیم ندارم. امیدوارم بتونم راه هایی برای مقابله با این مشکل پیدا کنم و اینجا به اشتراک بذارم.

امروز به قدری وضعیت افتضاح بود که تقریبا سر همه کلاسام چشام بسته می شد و عین چی خوابم میومد! ولی من همیشه کسایی که کم میخوابیدن و تلاش میکردن و ستایش می کردم. ولی مجددا حیف که خودم نمیتونم جزئی از این آدما باشم...

۲۹ مهر ۹۶ ، ۱۶:۱۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Rick Sanchez